حكيم ابوالقاسم فردوسى

361

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بشد گيو و لشكر همه باز گشت * پر از كشته ديدند هامون و دشت سپهبد چنين گفت با مهتران * كه اينست پيكار جنگ آوران كنون چون رخ روز شد تيره‌گون * همه روى كشور چو درياى خون يكى جاى آرام بايد گزيد * اگر تيره شب خود توان آرميد مگر كشته يابد بجاى مغاك * يكى بستر از ريگ و چادر ز خاك [ رفتن ايرانيان به كوه هماون ] همه بازگشتند يك سر ز جنگ * ز خويشان روان خسته و سر ز ننگ سر از كوه بر زد همانگاه ماه * چو بر تخت پيروزه پيروز شاه سپهدار پيران سپه را بخواند * همى گفت زيشان فراوان نماند بدانگه كه درياى ياقوت زرد * زند موج بر كشور لاژورد كسى را كه زنده‌ست بىجان كنيم * بريشان دل شاه پيچان كنيم برفتند با شادمانى ز جاى * نشستند بر پيش پرده سراى همه شب ز آواى چنگ و رباب * سپه را نيامد بران دشت خواب وزين روى لشكر همه مستمند * پدر بر پسر سوگوار و نژند همه دشت پر كشته و خسته بود * به خون بزرگان زمين شسته بود چپ و راست آوردگه دست و پاى * نهادن ندانست كس پا بجاى همه شب همى خسته برداشتند * چو بيگانه بد خوار بگذاشتند بر خسته آتش همى سوختند * گسسته ببستند و بردوختند فراوان ز گودرزيان خسته بود * بسى كشته بود و بسى بسته بود چو بشنيد گودرز بر زد خروش * زمين آمد از بانگ اسپان به جوش همه مهتران جامه كردند چاك * بسر بر پراگند گودرز خاك همى گفت كاندر جهان كس نديد * به پيران سر اين بد كه بر من رسيد چرا بايدم زنده با پير سر * به خاك اندر افگنده چندين پسر ازان روزگارى كجا زاده‌ام * ز خفتان ميان هيچ نگشاده‌ام بفرجام چندين پسر ز انجمن * ببينم چنين كشته در پيش من جدا گشته از من چو بهرام پور * چنان نامور شير خودكام پور ز گودرز چون آگهى شد بطوس * مژه كرد پر خون و رخ سندروس خروشى براورد آنگه بزار * فراوان بباريد خون در كنار همى گفت اگر نوذر پاك تن * نكشتى بن و بيخ من بر چمن نبودى مرا رنج و تيمار و درد * غم كشته و گرم دشت نبرد كه تا من كمر بر ميان بسته‌ام * بدل خسته‌ام گر بجان رسته‌ام هم اكنون تن كشتگان را به خاك * بپوشيد جايى كه باشد مغاك سران بريده سوى تن بريد * بنه سوى كوه هماون بريد برانيم لشكر همه همگروه * سراپرده و خيمه بر سوى كوه هيونى فرستيم نزديك شاه * دلش بر فروزد فرستد سپاه بدين من سوارى فرستاده‌ام * ورا پيش ازين آگهى داده‌ام مگر رستم زال را با سپاه * سوى ما فرستد بدين رزمگاه